اشتباه فرشتگان

درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده میشود .

پس از اندك زمانی داد شیطان در می آید و رو به فرشتگان می كند و می گوید :
جاسوس می فرستید به جهنم!؟

از روزی كه این ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و
جهنمیان را هدایت می كند و...

حال سخن درویشی كه به جهنم رفته بود این چنین است: با چنان عشقی زندگی كن كه حتی بنا به تصادف اگر به جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند.

DC forosh

پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر
پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده… دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد… میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد!
 

kOjaeE???

eshgham vahid rafte mosaferat:(((((((((manam koli deltangesham just nemidonam chera az ham dor mishim y khorde hapOo mishe! y khorde ha hny az rahe dowr mibosamet toam bosam konmanam ba ejazaton mikham matlab up konam!!! besmelaaaa

....

میگن وزارت ارشاد شعر اتل متل رو به دلایل زیر ممنوع اعلام نرد:۱-استفاده از کلمات زشت مانند شیر دادن ۲-صدور شیر به هند۳-ترویج بد حجابی

البته وزارت ارشاد نسخه اسلامیشو داده بیرون که به این شکله: اتل متل صلوات.گاو حسن زده قات.هم دست داره هم آستین.شیرشو بردن فلستین.بگیر زن مسلمون. از حزب الله لبنان.اسمشو بزار حلیمه.چون چادرش ضخیمه

بازاریابی...

یک فروشنده کوکاکولا که برای فروش به عربستان سعودی رفته بود دست از پا درازتر برگشت و کاملاً ناامید شده بود
یکی از دوستانش از اون پرسید: چرا در عربستان موفق نبودی؟
فروشنده جواب داد: وقتی رفتم خیلی مطمئن بودم که می تونم فروش خوبی داشته باشم، اما یک مشکل داشتم و اون این بود که نمی دونستم چه جوری عربی صحبت کنم به همین خاطر به خودم گفتم که این پیام رو از طریق سه تا پوستر انتقال بدم

 پوستر اول: یک مرد که روی ماسه های داغ صحرا دراز کشیده و کاملاً خسته و از حال رفته است
پوستر دوم: مرد داره کوکاکولا می نوشه
پوستر سوم: مرد ما هم اکنون کاملاً سرحال و شاداب است
دوستش گفت: خیلی عالیه، این طرح باید جواب می داد!

فروشنده جواب داد: لعنتی، هیچکس به من نگفته بود که اونها از راست به چپ میخونن

مردها...

مردی می‌خواست زنش را طلاق دهد.
دوستش علت را جویا شد و او گفت: این زن از روز اول همیشه می خواست من را عوض كند.مرا وادار كرد سیگار و مشروب را ترك كنم..لباس بهتر بپوشم،قماربازی نكنم،در سهام سرمایه‌گذاری كنم وحتی مرا عادت داده كه به موسیقی كلاسیك گوش كنم و لذت ببرم!

دوستش گفت: اینها كه می‌گویی كه چیز بدی نیست!

مرد گفت: ولی حالا حس می‌كنم كه دیگر این زن در شان من نیست !!!

پدر و پسر روستایی

روزی ، یک پدر روستایی با پسر پانزده ساله اش وارد یک مرکز تجاری میشوند.

پسر متوّجه دو دیوار براق نقره‌ای رنگ میشود که بشکل کشویی از هم جدا شدند و دوباره بهم چسبیدند، از پدر میپرسد، این چیست ؟

پدر که تا بحال در عمرش آسانسور ندیده میگوید پسرم، من تا کنون چنین چیزی ندیدم، و نمیدانم .

در همین موقع آنها زنی بسیار چاق را میبینند  که با صندلیه چرخدارش به آن دیوار نقره‌ای نزدیک شد و با انگشتش چیزی را روی دیوار فشار داد، و دیوار براق از هم جدا شد،

آن زن خود را بزحمت وارد اطاقکی کرد، دیوار بسته شد،  پدر و پسر ، هر دو چشمشان بشماره هائی بر بالای آسانسور افتاد که از یک شروع و بتدریج تا سی‌ رفت،

هر دو خیلی‌ متعجب تماشا میکردند که ناگهان ، دیدند شماره‌ها بطور معکوس و بسرعت کم شدند تا رسید به یک، در این وقت دیوار نقره‌ای باز شد، و آنها حیرت زده دیدند، دختر ۲۴ ساله مو طلایی بسیار زیبا و ظریف ، با طنازی از آن اطاقک خارج شد.

پدر در حالی که نمیتوانست چشم از آن دختر بردارد، به آهستگی، به پسرش گفت:

  پسرم ، زود برو مادرت را بیار اینجا

این داستان واقعی رو حتما بخونید!

این داستان واقعی رو حتما بخونید!

ساعت ۱۲ شب با ماشین توی خیابون در حال حرکت بود که مردی رو با لباس سفید میبینه، نگه میداره و مرد رو سوار میکنه. ۱۰۰متر جلوتر خانومه دیگه ای رو میبینه و اونم سوار میکنه.... در طول راه مرد مسافر به راننده میگه:منو میشناسی؟ راننده:نه!  مرد مسافر:بیشتر دقت کن تو منو میشناسی!

راننده دوباره جواب میده نه نمیشناسم،مگه شما کی هستین؟ مرد مسافر میگه:من عزرائیلم....

راننده میزنه زیره خنده که یهو خانومی که بعد مرد سوار کرده بود میگه:ببخشید آقا شما با کی صحبت میکنین؟غیره منو شما که کسی تو ماشین نیست....!!

راننده که با حرف زن خندش و زبونش بند اومده بود،پاشو گذاشت روی ترمزو پیاده شد،شروع به دادو بیدادو کمک خواستن.....در همین حین مرد مسافر میپره پشته فرمونو گازو میگیره میره!!!

این یه داستان واقعی بود...جای تاسف داره اما واسه کی؟واسه مردمی که ازگرسنگی از اعتقاداتمون سو استفاده میکنن؟ یا واسه کسایی که باعث این فقر مردم اند؟

...

سلام بچه ها عیدتون مبارک من بعد ۲ماه امشب اولین آپمه امیدوارم خوشتون بیاد.

من شرمنده ي توأم...

اگر از تو آواز مرگي ساخته ام كه هر وقت در كوچه مان آوازت بلند مي شود
همه از هم مي پرسند: «چه كسي مرده است؟!!».
چه غفلت بزرگي كه مي پنداريم خدا تو را براي مردگان ما نازل كرده است....(ادامه مطلب)

ادامه نوشته

سلام.......سلام.....سلام......

خوبید؟خیلی دلم براتون تنگ شده،خیلی وقته آپ نکردم نظراتونو تک تک خوندم خیلیاتون با اینکه آپ نشدیم ولی هرروز برامون نظر گذاشتید.

تو این مدت که نبودم خیلی مشکلا واسم پیش اومد که هنوزم درگیرشونم،تصادف کردم...گرفتنم...ماشینمو بردن پارکینگ....و خیلیا ی دیگه که نمیشه گفت.

فقط اومدم بگم که......برام دعا کنید مشکلام هرچه زودتر تموم بشه،اون روز برمیگردمو همه روزایی که نبودمو جبران میکنم.دعا یادتون نره.....

                                                                                                  دوستون دارم-وحید